تبليغاتX
شهرت عشق

شهرت عشق

سرگردونم،افسرده ام،دلم گرفته،نگاهم مات ودلسرده،به سکوت

احتیاج دارم،باید یه پنجره ای پیدا کنم تا بتونم رو به تموم دلگرمی ها

 و آرزوهام باز کنم.من می تونم،من قدرت دارم،دستای من معجزه

می کنن،درسته که بغضم می شکنه واشکم مثه سیل گونه هامو نشونه

می گیره،درسته که قلبم به تلاطم می افته وخون داغ یه غرور وحشی

 توی دریاچه ی رگهام جاری می شه ولی نمیذارم دیواراعتقادات و

آرزوهام رو سرم ویرون بشه،نمیذارم افکارمنفی مثه یه گردباد تموم

 ذهنمودرهم بشکنن.این گردباد هر چقدر هم قوی باشه،قوی تراز

دیواراستقامت من نیست،من به نگاهم یاد دادم که همیشه امیدوارباشه

،نمیذارم برق ناامیدی نگاهمو سردویخ زده کنه،زمستون هرچقدر

 هم که سرد باشه گرمای بهاروتابستون می تونه یخ های بی حوصلگی

 و سرمای ناامیدی رو از پا در بیاره. میشه با گرمای یک نگاه امیدوار،

 آدم برفی یک رؤیای زیبا رو آب کرد و به جاش یه آینه گذاشت تا بشه

 تموم تردیدها رو دید،میشه توی اون آینه به غرور بیجا سنگ زد و

عشق رو نقاشی کرد.این وسط من نباید بشکنم،چون اگه من نباشم

زندگی معنی نداره،باید باشم و مشت محکمی به دنیای سنگی بزنم،باید

 خاری بشم به چشم دنیای حسود.نمیذارم با بی رحمی یاسهای

اعتمادموازریشه خشک کنه،من به اطلسی های امید ایمان دارم،من

 پیچک احساسمو روی تموم دیواره های قلبم رها می کنم و به فریادم

اجازه رها شدن می دهم ، آری فریاد من آزادانه در گوش همه می پیچد

که میثم همیشه استواراست.

برگرفته از وبلاگ دوستان

(متنفرم)

اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها

  سرزمین وداع را می سوزاند

 کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی

 پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد

 هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی

 هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی

 همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای

 زود از دنیای تو می رود .

  امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :

 پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی

 افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .

 دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

 کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد

 نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .

 من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن

 و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم .

 زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین

 سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است

 که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .

 ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم

 به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا

 دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است

 دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند

 تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای

 دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم

 و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم

 

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت8:59 قبل از ظهرتوسط | |

INTERVIEW WITH GOD
گفتگو با خدا

I dreamed , I had an interview with god.
خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم .

God asked?
خدا گفت :

So you would like to interview me !
پس مي خواهي با من گفتگو کني؟

I said ,If you have the time.
گفتم اگر وقت داشته باشيد.

God smiled ,
خدا لبخند زد.

My time is eternity.
وقت من ابدي است.

What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟

What surprises you most about human kind ?
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟

God answered :

خدا پاسخ داد:

That they get bored with child hood .
اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند،

They rush to grow up and then ,
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،

long to be children again .
حسرت دوران کودکي را مي خورند.

That they lose their health to make money .
اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند ،

and then ,
و بعد

lose their money to restore their health .
پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.

That by thinking anxiously about the future,
اينکه با نگراني نسبت به آينده

They forget the present ,
، زمان حال را فراموش مي کنند.

such that they live in nether the present ,
آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند ،

And not the future .

نه در آينده

That they live as if they will never die ,
اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد.

and die as if they had never lived .
وآنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند.

God's hand took mine and
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت

we were silent for a while .
و مدتي هر دو ساکت مانديم.

And then I asked :
بعد پرسيدم

As the creator of people ,
به عنوان خالق انسانها

What are some of life lessons you want them to learn?
مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟

God replied , with a smile ,
خداوند با لبخند پاسخ داد :

To learn they can not make any one love them .
ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود
كرد


but they can do is let themselves be loved.
اما مي توان محبوب ديگران شد.

T o learn that it is not good to compare themselves
to others.
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند

To learn that a rich person is not one who has the
most,
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد.

but is one who needs the least.
بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.

To learn that it takes only a few seconds to open
profound wounds in persons we love
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق، در دل
کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم،

, and it takes many years to heal them.
ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

To learn to forgive by practicing for giveness .
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.

T o learn that there are persons who love them
dearly.
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند.

But simly do not know how to express or show
their feelings.
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.

T o learn that two people can look at the same
thing,
ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند،

and see it differently.
اما آن را متفاوت ببينند.

To learn that it is not always enough that they be
forgiven by others.
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند.

The must forgive themselves.
بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

And to learn that I am here
و ياد بگيرند که من اينجا هستم

ALWAYS
هميشه

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت9:37 بعد از ظهرتوسط | |

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند


مثل آسمانی که امشب می بارد....


و اینک باران


بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند


و چشمانم را نوازش می دهد


تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

--------------------------------------------------------

 

در حضور واژه های بی نفس


صدای تیک تیک ساعت را گوش کن


شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت8:48 بعد از ظهرتوسط | |

 


زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و در آخر زندگي زندگي است.


اگر زندگي خدا نيست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگي شعر نيست پس چرا هوهوي بادش ياهوي رند خرابات است؟!
اگر زندگي مهر نيست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
اگر زندگي عشق نيست پس چرا ستاره ها باز چشمك مي زنند؟!
اگر زندگي بوسه نيست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
اگر زندگي آغوش نيست پس چرا نسيم در تن برگ اين گونه مي پيچد؟!
اگر زندگي آهنگ نيست پس چرا صداي جغد و كلاغش نواي پائيز و خرابه دارد؟!
اگر زندگي شور نيست پس چرا شبهايش اينقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگي سوز نيست پس چرا شمع بايد بسوز و بسازد و بگريد و بخندد؟!
اگر زندگي ناز نيست پس چرا مَهْوشاني كه هَوي مهتابند اينقدر كرشمه دارند؟!
اگر زندگي ساز نيست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب مي نوازند؟!
اگر زندگي بهار نيست پس چرا صداي پرندگان را در برگ ريز خزان هم مي شود شنيد؟!
اگر زندگي آبي نيست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دريا و آسمان دارد؟!
اگر زندگي ساده نيست پس چرا همه در خواب اينقدر بي نقشند؟!
اگر زندگي رقص نيست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را مي رقصند؟!
اگر زندگي صبح نيست پس چرا هر طلوع زندگي آغاز مي شود؟!
اگر زندگي چشم نيست پس چرا نور اينقدر مي رقصد؟!
اگر زندگي كام نيست پس چرا عسل اينقدر شيرين است؟!
اگر زندگي حال نيست پس چرا غروب اصلا خواستني نيست؟!
اگر زندگي رود نيست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!
اگر زندگي جوي نيست پس چرا زمزمه اش اينقدر شنيدني است؟!
اگر زندگي گل نيست پس چرا اشكِ گل، آئين عزا است؟!
اگر زندگي رنگ نيست پس چرا خاكستري، تنها، رنگ خاكستر است؟!
اگر زندگي مست نيست پس چرا اينقدر پاسبان بر هر كوي و برزن است؟!
اگر زندگي اشك نيست پس چرا آسمان كه مي گريد زمين مي خندد؟!
اگر زندگي صفا نيست پس چرا بي صفا زندگي نيست؟!
اگر زندگي لرز نيست پس چرا اينقدر ماه در بركه مي لرزد؟!
اگر زندگي خوب نيست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
اگر زندگي زنده نيست پس چرا بوته رز هميشه گل مي كند؟!
اگر زندگي صاف نيست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
اگر زندگي شراب نيست پس چرا اين همه مست، زنده اند؟!
اگر زندگي خواب نيست پس چرا مرگ، مردمان را بيدار مي كند؟!
اگر زندگي نوش نيست پس چرا نيش اينقدر سوز دارد؟!
اگر زندگي شاد نيست پس چرا حيوان نمي خندد؟!
اگر زندگي گنج نيست پس چرا مردن اينقدر سخت است؟!
اگر زندگي نيايش نيست پس چرا بي نيايش كسي زنده نيست؟!
اگر زندگي جاده نيست پس چرا مرده ها در حاشيه دفنند؟!
اگر زندگي ماه نيست پس چرا بي ماه، ماه و سالي نيست؟!
اگر زندگي روز نيست پس چرا هر روز زندگي نو مي شود؟!
اگر زندگي وفا نيست پس چرا هيچ كس بي وفا شِكَّرين نيست؟!
اگر زندگي سخا نيست پس چرا آسمان كه مي بارد زمين مي رويد؟!
اگر زندگي لطيف نيست پس چرا خار، سبز و خشكش يكي است؟!
اگر زندگي دل آويز نيست پس چرا دل، به غير او آويز نيست؟!
اگر زندگي طروات نيست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار مي نهند؟!
اگر زندگي زيبا نيست پس چرا مرده ها اينقدر زشتند؟!
اگر زندگي لبخند نيست پس چرا به وقت مرگ لبخند نيست؟!
اگر زندگي نور نيست پس چرا شبهاي سياهش انگار زندگي نيست؟!
اگر زندگي جور نيست پس چرا "هر روز دريغ از ديروز" دروغ نيست؟!
اگر زندگي زندگي نيست پس چرا هيچ چيز در توصيف زندگي بهتر از زندگي نيست؟!
آري، زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و نور و جور و در آخر زندگي زندگي است.

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت12:58 بعد از ظهرتوسط | |

                هرگاه دفتر محبت را ورق زدي،

    هرگاه زير پايت خش‌خش برگ‌ها را احساس كردي،

 هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره خاموش ديدي،

   براي يك بار در گوشه‌اي از ذهن خود نه به زبان بلكه

          از ته قلب خود بگو: يادت بخير

+نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت2:47 بعد از ظهرتوسط | |

        بنگر به رستاخیز طبیعت که چه زیباست .

      و هر سال ستاخیزی دیگر را تجربه می کنیم

 و چه زیباتر رستاخیز انسان در این عصر آهن وتباهی

 

باغ های خندان به بشارت عید بهار و خوشحالی جوانه زدن

 شاخه های پر نقش و نگار فاخته ها و کبک دری و عتدلیان

 را به نغمه سرایی می طلبد و پروانه ها را به پذیرایی

 عطر شگوفه ها دعوت می نماید و غزلان دلفرین

 را که عشاق سرگردان به یاد چشم مست معشوقه

 بی وفا و دل آزار خودشان بیابان در بیابان می پرستند

 فرا میخواند تا سختی های زمستان را به فراموشی بسپارند

 و عید رابا دیدار دو باره با فصل باران تجلیل کنند و

با شنیدن این سرود دلنشین همراز و هم صحبت

 با آنهای گردند که دل به عشق زنده دارند

 

گلها جواب زمین اند به سلام آفتاب، ، نه زمستانی باش که بلرزانی، 

           نه تابستانی باش که بسوزانی . بهاری باش تا برویانی.

            نوروز پیشاپیش مبارک

                               

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت10:51 بعد از ظهرتوسط | |

باز هم ثانيه ها اسم تورا جار زدن و دقايق همه امشب به تو تکرار زدن وسکوتي که دراين عقربها ميچرخيد نکند در دل تو اسم مرا دار زدن

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت6:35 بعد از ظهرتوسط | |

چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن

چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن


چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن

 عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم .

 
نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم.

يک روزه ديکه هم بدون تو گذشت<<>> يک روزه ديکه هم بدون تو گذشت

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت10:17 بعد از ظهرتوسط | |


زندگی قشنگه اگه برای تو باشه ........

مرگ قشنگه اگه برای تو باشه .......

دلتنگی قشنگه اگه به خاطر تو باشه......

 من قشنگم اگه با تو باشم .......

 اما تو هر جور باشی قشنگی

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت10:50 بعد از ظهرتوسط | |

من آمدن ....

شروعی دوباره....

 آره دوباره......

.................................واما......................................

در دفتر يادبود دوستان بر روي درختان كهنسال بر روي شنهاي ساحلي نوشتم دوستت دارم ،
اما دفتر ياد بود دوستان پاره شد، باد درختان كهنسال را شكست ،
امواج شنهاي ساحل را شست و برد اما ! هيچ چيز نتوانست ياد تو را از صحنه ي قلبم پاك كند....

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت10:41 بعد از ظهرتوسط | |

محرم آمد و آفاق مات و محزون شد

غبار محنت این خاندان به گردون شد



به جامه های سیه کودکان چون دیدم

دلم به یاد اسیران کربلا خون شد




به یاد تشنه لبان کنار نهر فرات

کنار چشم من از گریه رود کارون شد



به خاندان رسالت ببین چه ظلمی کرد

فلک که زینب کبری ز پرده بیرون شد



چو بر حسین به گرییی به حشر خندانی

هر آن دو دیده که نگریست سخت مغبون شد



چه آتشی است که می جوشد اشک ها گویی

که چشمه ها همه کارون و سینه کانون شد



چه نوحه داشت سر نعش نوجوان حسین

هزار حیف که لیلا ز غصه مجنون شد



به سوز و ساز بشکسته دل پرسم

که شیره خواره به خون غرقه از چه قانون شد



سر و بری که رسول خداش می‌بوسید

به زیر سم ستوران خدای من چون شد؟



فدای همت و مهر و وفای تو عباس

که قد هر الفی پیش قامتت نون شد



حماسه‌ای است حسین از حماسه‌ها ما فوق

هر آن حماسه که در وی رسید مادون شد



به خیمه‌های امامت چنان زدند آتش

که آهوان حرم سر به دشت هامون شد



رسید نوبت زینب که شیرزاد علی است

جهان به حیرت از این سر بلند خاتون شد



بدوش پرچم آتش گرفته‌ اسلام

به قصر ابن زیاد و یزید ملعون شد



چنان بکوفت به تیغ دستگاه یزید

که خود یزید چو مار فسرده افسون شد



حسین عائله با خود نبرد بی تدبیر

که غرق حکمت او فکرت فلاطون شد



یزید جلوه کار حسین می‌پوشید

ز زینب است که این جلوه روز افزون شد



از این مبارزه بشکفت خاندان علی

چنان که نسل پلید امیه موهون شد



سه سال بعد تنی ز آن همه سپاه یزید

نبود زنده چنان آسمان دگرگون شد



بنی امیه و آن دستگاه فرعونی

همان فسانه فرعون و گنج قارون شد



ولی حسین علمدار عشق و آزادی

لقب گرفت و شهنشاه ربع مسکون شد

+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت8:52 قبل از ظهرتوسط | |

از پيش من برو كه دل آزارم


ناپايدار و سست و گنه كارم

 
در كنج سينه يك دل ديوانه


در كنج دل هزار هوس دارم


قلب تو پاك و دامن من ناپاك


من شاهدم به خلوت بيگانه


تو از شراب بوسه من مستی


من سر خوش از شرابم و پيمانه



چشمان من هزار زبان دارد


من ساقيم به محفل سرمستان

 
تا كی ز درد عشق سخن گوئی

 
گر بوسه خواهی از لب من، بستان

 

عشق تو همچو پرتو مهتابست


تابيده بی خبر به لجن زاری


باران رحمتی است كه می بارد


بر سنگلاخ قلب گنه كاری



من ظلمت و تباهی جاويدم


تو آفتاب روشن اميدی


برجانم، ای فروغ سعادتبخش

 
دير است اين زمان، كه تو تابيدی

 


دير آمدی و دامنم از كف رفت


دير آمدی و غرق گنه گشتم


از تند باد ذلت و بدنامی


افسردم و چو شمع تبه گشتم

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت8:49 قبل از ظهرتوسط | |

 

عید سعید غدیر خم مبارک باد.

علت بالا بودن مقام حضرت امیر (ع)از دیگر پیامبران

متن روایت شریفه چنین است :


( بحارالأنوار ج : 57 ص : 304)

هم چنین در کتب الْعُيُونُ، وَ الْعِلَلُ، وَ كَمَالُ الدِّينِ،


عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ الْهَاشِمِيِّ عَنْ فُرَاتِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنِ ابْنِ عُقْدَةَ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْبُخَارِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِي الصَّلْتِ الْهَرَوِيِّ

عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ :

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلْقاً أَفْضَلَ مِنِّي وَ لَا أَكْرَمَ عَلَيْهِ مِنِّي قَالَ عَلِيٌّ ع فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَأَنْتَ أَفْضَلُ أَوْ جَبْرَئِيلُ ؟

فَقَالَ ص يَا عَلِيُّ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَضَّلَ أَنْبِيَاءَهُ الْمُرْسَلِينَ عَلَى مَلَائِكَتِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ فَضَّلَنِي عَلَى جَمِيعِ النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ الْفَضْلُ بَعْدِي لَكَ يَا عَلِيُّ وَ لِلْأَئِمَّةِ ع مِنْ بَعْدِكَ

وَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَخُدَّامُنَا وَ خُدَّامُ مُحِبِّينَا يَا عَلِيُّ الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ‏ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ و یومنون به وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا (7 غافر) بِوَلَايَتِنَا

يَا عَلِيُّ لَوْ لَا نَحْنُ مَا خُلِقَ آدَمُ وَ لَا حَوَّاءُ وَ لَا الْجَنَّةُ وَ لَا النَّارُ وَ لَا السَّمَاءُ وَ لَا الْأَرْضُ فَكَيْفَ لَا نَكُونُ أَفْضَلَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ قَدْ سَبَقْنَاهُمْ إِلَى مَعْرِفَةِ رَبِّنَا وَ تَسْبِيحِهِ وَ تَهْلِيلِهِ وَ تَقْدِيسِهِ

وَ سَاقَ الْحَدِيثَ إِلَى قَوْلِهِ فَكَيْفَ لَا نَكُونُ أَفْضَلَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ قَدْ سَجَدُوا لِآدَمَ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ لِكَوْنِنَا فِي صُلْبِهِ ...

رسول خدا (ص) فرمود : خداوند هیچ کس را بهتر و گرامی تر از من نیافریده است .

علی(ع) می گوید : گفتم : ای رسول خدا ! تو برتری یا جبرئیل ؟


فرمود : ای علی! خداوند پیامبران مرسل خود را بر فرشتگان مقربش برتری داده و

 مرا بر همه پیامبران و رسولان برتری بخشیده است ،

و پس از من این برتری ویژۀ تو و امامان ِ پس از توست .


فرشتگان خدمتگزاران ما و خدمتگزاران دوستان ما هستند .

ای علی ! کسانی که عرش را حمل می کنند و آنان که بر گرد عرشند ،

 همه با ستایش پروردگارشان او را تسبیح می گویند

و به او ایمان دارند و برای کسانی که ولایت ما را پذیرفته اند آمرزش می طلبند .

ای علی ! اگر ما نبودیم ، خداوند آدم و حوا را نمی آفرید ،

 بهشت و دوزخ و آسمان و زمین را خلق نمی کرد .

چگونه ما از فرشتگان برتر نباشیم در صورتی که ما در توحید و معرفت پروردگار و

 در تسبیح و تقدیس و تهلیل او بر آنان سبقت داشته ایم ...

و چگونه ما بر ملائکه برتر نباشیم و حال انکه سجده کردند بر آدم (ع) بخاطر وجود ما

 در صلب آدم (ع) ... (الی اخر حدیث)


بر اساس قسمت اول حدیث ترتیب مقامی به این صورت است :

1- پیامبر اکرم(ص)


2- امام علی(ع) و ائمه (ع) بعد از ایشان


3- پیامبران مرسل


4- فرشتگان مقرب

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت6:17 بعد از ظهرتوسط | |

 در آغوشم بگير بگذار براي آخرين بار گرمي دستت را حس كنم

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز كنم

نگاهم كن و التماسم را در چشمانم بخوان

قلبم به پايت افتاده است نرو

لرزش دستانم و سستي قدمهايم را نظاره كن

تنها تو را مي خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم

نرو.....

نگذار دوباره تنها شوم....

نرو.....

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت5:53 بعد از ظهرتوسط | |

 

چه می شد گر دل آشفته من


هر چشم تو عادت نمی کرد


و ای کاش از نخست آن چشمهایت

 
مرا آواره غربت نمی کرد


چه زیبا بود اگر مرغ نگاهت


میان راز چشمان تو می ماند


تو می ماندی و او هم مثل یک کوچ


ز باغ دیده ات هجرت نمی کرد

 
تمام سایه روشن های احساس


پر از آرامش مهتابیت بود

 
و لیکن شاعر اینه ها هم


به خوبی رک این وسعت نمی کرد


زمانی که تو رفتی پکی یاس

 
خلوص سبز گلدان را رها کرد

 
چه زیبا بود اگر از اولین گام

 

نگاهم با دلت صحبت نمی کرد

 
تو پیش از آنکه در دل پاگذاری

 
تمام فال هایم رنگ غم داشت


ولی تو آمدی و بعد از آن دل

 
بدون چشم تو نیت نمی کرد


هجوم لحظه های بی قراری


مرا تا عمق یک پرواز می برد

 
و جز با آسمان دیدگانت


دلم با هیچ کس خلوت نمی کرد

 
نگاهم مثل یک مرغ مهاجر


به دنبال حضورت کوچ می کرد


به غیر از انتظارت قلب من را


این گونه بی طاقت نمی کرد


تو می ماندی کنار لحظه هایم


ولی این شادمانی زود می رفت

 
و تا می خواست دل چیزی بگوید


تو می رفتی و او فرصت نمی کرد

 
دلم از پشت یک تنهایی زرد


نگاهش را به چشمان تو می دوخت


ولی قلب تو قدر یک گل سرخ

 
مرا به کلبه اش دعوت نمی کرد


و حالا انتهای کوچه شعر


منم با انتظاری مبهم و زرد


ولی ایکاش جادوی نگاهت


غزل های مرا غارت نمی کرد

+نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت7:3 بعد از ظهرتوسط | |